ایلیا جون عشق مامان و باباایلیا جون عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

ایلیا گل پسر ما

8 ماهگیت مبارک قشنگم

سلام پسرم 8 ماهگیت مبارک ناز گلم الان وزنت 8100 و قدتم 72 است وای پسرم خیلی ناز شدی یه خبر خوب برات دارم عزیزم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو جـــــــــــــــــــــه                      تــــــــــــــــــــــــــــــــو جـــــــــــــــــــــــــه من دیگه سر کار نمیرم و همش پیشت میمونم قندم .عسلم ، جیگرم ،دلیل بودنم و خیلی خوشحالم پیشت هستم پسر دوســـــــــــــــــــــت دارم  ...
28 بهمن 1392

پسر شیطون

پسرم از شیطونیات بگم که کلی کیف می می کنم وقتی کنترل تلویزیون می بینی با روروئک با شدت میای سمتش و می خوای برش داری اما نمی تونی چــــــــــــــــــــــــــــــــــون که من نمی زارم عزیزم اخه یه روز بهت دادم و شما از روی مبل انداختی پایین و از هم باز شد منم مجبور شدم که با چسب نگه دارمش شیطون مامان .از خنده هات نگفتم که در همه حال می خندیدی و دل هیچ کسم نمیشکنی دوست دارم عزیزم الهی مامان فدات بشه ...
28 بهمن 1392

اولین کلمه ای که گفتی

عزیز دل مامان اولین کلمه ای که گفتی 92/2/28 بود تو برای اولین بار کلمه بابا رو گفتی وای انقدر شیرین گفتی که می خوام بخورمت مدام می گی با با -بَ بَ -اِ -بوف که میگی اب دهنت با حباب میریزی بیرون و خیلی با مزه و قشنگ می شی خدا رو شکر که تو رو بهم داد .
28 بهمن 1392

ایلیا دوست دارمـــــــــــــــــ عزیزم

دیگه  5 ماهت شده و  شروع کردم به غذا دادن به ناز گلم اخه دیگه شیر سیرت نمی کنه خیلی با مزه هستی  مامان وقتی میزارمت توی روروئک تمام اتاق دور می زنی با اون پاهای کوچولوت و همه چیزم می خوای بخوری وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که چه ناز این پسرم .خیلی باهوش هستی عزیزم وقتی صدات می کنیم نگاهمون می کنی و می خندیدی پسرم عزیزم الان مامان میره سر کار خیلی ناراختم که زیاد پیشت نیستم و تو رو میری پیش مامانی و خاله معصومه اما همیشه به فکرت هستم . راستی گلم نگفتم وقتی که سفره پهن می کنیم که غذا بخوریم انقدر گریه می کنی که به تو هم غذا بدیم و مدام می خوای بیای رو سفره منم بهت سرلاک برنج و اب هویج و سیب می دم و با علاقه می ...
28 بهمن 1392

اولین محرم ایلیا جون

عزیزم من نذر کرده بودم اگه خدا تو رو سالم بهم بده تا 7 سال لباس سقایی بپوشی و تنتم کردم خیلی اذیت کردی نمی خواستی سرت و پارچه بذاریم اما ما پیروز شدیم و گذاشتیم ایلیا جون امسال تو درست شش ماهه بودی که محرم شروع شد و خیلی حال عجیبی داشتم وقتی لباس تنت کردم نمی دونم چرا اما فقط گریه می کردم اخه گلم توی محرم امم حسین و فرزندانشان و یارانشون به شهادت می رسند و امام حسین یه فرزندی داشتند به اسم علی اصغر که شش ماهه بود که شهید کربلا شد   اینم شام غریبان با بابا وحید که رفتید و شمع روشن کردید ...
26 بهمن 1392

تولد 27 سالگی بابا وحید

 شهریور تولد بابا وحید بود پسر قشنگم عزیزم من و تو برای بابا جون تولد گرفتیم و بابا جونم خیلی ذوق زده شد خیلی خوب بود مدام دوست داشتی به کیک دست بزنی و همش جیق میزدی و صداهای جالب از خودت در می اوردی دیگه دارم کم کم شروع می کنم به دادن فرنی بهت وای می خوای غذا بخوری   اینمک کیکی که برای تولد بابا جون گرفتیم ...
26 بهمن 1392